کتاب دختری که رهایش کردی
جوجو مویز
کتاب بخونیم و به بقیه هم معرفی کنیم. البته کتاب خوب
...
دختری که رهایش کردی
این رمان دو داستان موازی را روایت می‌کند: یکی در سال ۱۹۱۶ در فرانسه، هنگامی که شهر «پرون» توسط نیروهای آلمانی اشغال شده و زن جوانی به نام «سوفی» مجبور می‌شود مسئولیت مراقبت از خانواده‌اش را بر عهده بگیرد. داستان دوم حدود صد سال بعد در لندن رخ می‌دهد؛ زنی به نام «لیو» زندگی آرمانی‌ای دارد اما بعد از مرگ ناگهانی همسرش با تابلو نقاشی‌ای که همسرش هدیه داده روبه‌رو می‌شود، و همین تابلو مسیر زندگی او را به سمت کشف رازهایی می‌برد. تابلوی نقاشی نقش محوری دارد؛ ماجراهایی پیرامون آن تابلو، هنر، جنگ، عشق، پایبندی به ارزش‌ها و مواجهه با گذشته را از منظر دو زن در دو زمان مختلف نشان می‌دهد.
    جملات طلایی که از این کتاب گرفتم:
  • توانایی کسب درآمد از کاری که عاشقش هستی، شاید یکی از بزرگ‌ترین هدیه‌های زندگی باشد.
  • مدتی طولانی بنشینی و گوش دهی، همه چیز را می‌فهمی. گوش بده، می‌فهمی؟ … دیگر هیچ‌کس گوش نمی‌دهد. همه می‌خواهند آنچه می‌خواهند بشنوند، اما هیچ‌کس واقعاً گوش نمی‌دهد.
  • می‌دونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشت می سپری؟ یه جورایی بهت خوشامد می گه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی
  • می‌خواستم مثل ادوارد زندگی کنم؛ با شادی، هر لحظه را کاملاً بچشم و آواز بخوانم چون زندگی آن‌قدر خوشمزه بود.